...بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد
کلی حرف برای گفتن دارم اما حوصله ندارم . می گن ۷ نفر کشته شدن ٬ کاش میدیدین تهران خانواده ها چه صفی بستن برای گرفتن اجساد بچه هاشون . می گن اغتشاش گرا ٬ چه خوبه که مردم تو راهپیمایی آرام و ساکتشون اعلام کردن ما نه اغتشاش گریم نه خس و خاشاک . ما هموناییم که داریم تو دانشگاه ها درس میخونیم ٬ ما ا.ناییم که اگه نبودیم حوزه های انتخاباتی اینقدر شلوغ نمی شدن که شما بخواین از دموکراسی و مشروعیت حرف بزنین . یه نفر تو این چند روز تو تهران کشته شده ٬ چون داشته میگفته الله اکبر . بعد یه تیر وسط پیشونیش و ... دموکراسی دموکراسی دموکراسی بله اینجا همه چیز خوبه یه زن حامله رو انداختن و با باتوم زدن دموکراسی دموکراسی دموکراسی اینجا همه شادن مردم خوبن مشکلی نیست راهپیمایی ۳ شنبه بهانه ی خوبی بود که مردم بیفتن به جون هم اینجا از این خبرا نیست اینجا فقط یه چیز حکم فرماست آزادی روز چهارشنبه ما تو مدرسه یه جشن داشتیم به مدیریت خانم سلیمی دبیر فیزکمون ( وبلاگ معلم فیزیک تو پیوندهام هست ) که تو سالن آمفی تاتر مدرسه مون اجرا میشد ( حالا اون خرابه چی هس که آمفی تاترش باشه ولی فعلا که با کلاس ترین جای مدرسه اس ) . خیلی برنامه ی خوبی شد . یه نمایش داشتیم به اسم سیندرلا پریم که کار بچه های اول بود . خیلی باحال بود و کلی خندیدیم . بعد هم چند تا اسلایداز سوژه های خرابه ای به نام مرکز پرورش استعدادهای درخشان (سمپاد) مشهد ( فرزانگان شعبه 2 ) . یک فیلم از دستشویی تاریخی ما که ظاهرا قراره به اماکن زیر نظر سازمان میراث فرهنگی و آثار باستانی دربیاد .البته اینا همه کار اولا بود . ما هم یه روز دوربین آوردیم ( یعنی آیدا آورد ) و از قناصی های مدرسه و کلاسمون عکس گرفتیم( البته آیدا گرفت ) . یک اسلاید توپ و بامزه هم درست کردیم (مال ما از اولا بهتر بودا !) - البته آیدا درست کرد – و کلی هم خندیدیم اما عکسارو فک نکنم بشه گذاشت چون حجمش بالاست اگر نه میذاشتم . این شعر هم بچه های اول اجرا کردن . شاعرشم محبوبه جونه . لطفا با آهنگ خونه مادر بزرگه خونده بشه : لای لای لای لای لالای لای لای لای لای لای لالای لای کوچه ی عباس خزاعی چه قدر دور و درازه / از بس که تنگ و کوچیکه نداره هوای تازه تو این کوچه ی باریک یک مدرسه می بینی / خدا کنه تو عمرت تو خوابت هم نبینی تابلوش با آرم سمپاد روش چیزهایی نوشته / اسم این جای شیک رو فرزانگان گذاشته وقتی که وارد می شی تبعیض خوب می فهمی / انگار ماها نداریم از تیزهوشان هیچ سهمی سمت راست مدرسه بوفه ی خوراکیه / از تنگی این بوفه معلوم نیست کی به کیه اه اه چه بوی بدیه این بوها از کجایه / سمت چپه مدرسه هم دستشویی های مایه از کجاهاش بگم من از شیزای خرابش / آب سرد و آفتابه یا از در خرابش کلاس سوم ریاضی سقفش داره می ریزه / این حرفا گفته ی کیه محبوب ریزه میزه کلاس ما کثیفه پردش اتو نداره / لوله ی بخاری هم دیگه جایی نداره پیشا که پر افادن دماغ فیل افتادن / اگه برن دانشگاه از هفت دولت آزادن دومای ریاضی کلاسشون گشاده / برعکسش تجربی ها غبغبشون پر باده بدبخت پیش تجربی یک میز خوب نداره / آماده ی جنگ و دعوان فقط با یک اشاره سومای تجربی که سال دیگه تو پیشن /با این اوضاع چرتشون دانشگاه قبول نمیشن نوبت معلماس معلمای سمپاد / با جیب پر پول و بی غم غبغبشون پر از باد صیامی مهربون عتیقی پر زبون / جون پیشا در میره واسه ی هر دو تاشون قاسمیان شیطون گوهرشادی مهربون / حسینی زمینم مثل قنده تو قندون سلیمی خوش تیپ جقله لبش همیشه خندون / حال میده و حال میگیره اینم از دبیرامون حالا نوبت ماها ما جیگرای نخبه / جوک سالم باز در اومد این چرتارو کی گفته لودگی پیشه ی ماست خنده اندیشه ی ماست / با دست و رقص و آواز شور و مستی محیاست وای (8بار) از شهریه ی بالا / آخر ماها که میشه چشما به جیب بابا بر وبچ تو سمپاد دلها پر خون و پر باد / با شهریه ی بالا وای از دست این سمپاد باحال بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه اسلاید تبلیغاتی هم درست کرده بودن ولی الان فقط یه تیکه هاییش یادمه : اگر میخواهید در معروف ترین آثار باستانی شهر تحصیل کنید ... اگر می خواهید وارد معروفترین و بهترین دانشگاههای دنیا بشوید ... اگر می خواهید نمونه ی عینی جهان بدون مرز را ببینید ( کوچه دراز مدرسه ی ما که آغاز و پایان ندارد ) اگر میخواهید خاطرات اجدادتان برایتان زنده شود به این مدرسه بیایید البته برای ورود به اینجا باید یک آزمون بسیار ساده هم بدهید پس به دبیرستان فرزانگان بیایید ......... در آخر هم ترین ها انتخاب شده بودن و بهشون جایزه میدادن . که البته آیدا و الناز و بهناز و یه کمی هم من درست کرده بودیم . به خوبها گوی طلایی ( که از یک قیف تلقی زرد با کلی شرشره توش و یگ توپ کوچیک که با اسپری طلاییش کرده بودیم تشکیل میشد ) و به بدها هم زرشک زرین ( با همون محتویات فقط به جای توپ زرشک طلایی بود ) داده شد . راستی مسابقه ی چهره شناسی هم داشتیم . 4 تا کلاس اول و دوم عکسهای بچگیشون رو داده بودن و عکس کودکی دبیر ها هم بود و یک نفر (فک کنم آیدا شایدم خانم سلیمی ) اسلاید درست کرده بود . 4 گروه شرکت کننده داشتیم . هر گروه یک دبیر و یک دانش آموز که از سوما انتخاب شدن . خیلی باحال بود . از من این عکس گذاشتنه بودن : ( دارم جیغ میرنم ) هیچ کی تشخیص نداد . پذیرایی برنامه هم چیزی نبود جز : کپل !!!!!!!!!!!!!! ولی خیلی خوش گذشت و کلی هم خندیدیم ... به تماشا سوگند وبه آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن واژه ای در قفس است . حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود . من به آنان گفتم : آفتابی لب درگاه شماست که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد. و به آنان گفتم : سنگ آرایش کوهستان نیست همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ . در کف دست زمین گوهرناپیدایی ست که رسولان همه از تابش آن خیره شدند . پی گوهر باشید . لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید . و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم و به نزدیکی روز و به افزایش رنگ . به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت . و به آنان گفتم : هر که در حافظه ی چوب ببیند باغی صورتش در وزش بیشه ی شور ابدی خواهد ماند . هر که با مرغ هوا دوست شود خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود . آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند می گشاید گره ی پنجره ها را با آه . زیر بیدی بودیم . برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم ، گفتم : چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این میخواهید ؟ می شنیدم که بهم میگفتند : سحر میداند ، سحر ! سر هر کوه رسولی دیدند ابر انکار به دوش آوردند . باد را نازل کردیم تا کلاه از سرشان بردارد . خانه هاشان پر داوودی بود چشمشان را بستیم . دستشان را نرساندیم به سرشاخه ی هوش . جیبشان را پر عادت کردیم . خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم . سهراب سپهری -------------------------------------------------------------------------------------------------------------- پ ن : از دوستان گرامی پوزش میطلبیم به خاطر مارمولک بازی های اخیر پ ن ۲ : برای اطلاعات بیشتر در مورد ما و مدرسه ی مدرنمون و دبیران عزیزتر از جانمان و ماجراهای تقلب بچز سمپاد ( به قول مارشال تف به ریا ) به وبلاگ های زیر مراجعه شود : ۱- وبلاگ شهره جون که توی پیوندهای وبم هست ۲- وبلاگ نیلوفر جون که اونم هست ۳- وبلاگ مارال جون که خب اونم هست دیگه البته به نام marshal بله ! البته ۲ مورد آخر تا دو سه روز دیگه وبشون با این متن جالب آپ میشه ( به به چه تبلیغی ) پ ن ۳ : ۲شنبه رفتم پیش کتاب فروش دوست داشتنی که کتاب قلندر و قلعه رو ازش بگیرم . یه بالشتک قلب توی یه ساک کادویی خوشگل دستم بود ( اصلا هم کادوی ولنتاین نبود گفتم یه کتاب قشنگ و جامع هم راجع به زرتشت میخوام بهم پیامبر ایرانی رو داد کتاب قطوری بود و گفت خیلی خوبه ولی برای تو زوده . منم واسه همین نگرفتم اگر نه که من پولشو داشتم پ ن ۳ : خانومایی که منو میشناسن من عاشقم ؟ حالا از اول تاریخ که نه ولی از وقتی که ما عقل رس شدیم ، اولین چیزی که شیرفهممان شد ، این بود که : عجب کار بدی کردیم دختر شدیم . و هی مجبور بودیم عرق شرم از پیشانی مان بزداییم و از صغیر و کبیر جامعه ی مردان عذز خواهی کنیم . بزرگتر که شدیم فهمیدیم به خاطر همان دختر بودنمان یک وصله هایی بهمان میچسبد که خیلی هم خوب نیست ، به همین خاطر هم کلی خودمان را جوریدیم ، گفتیم حالا که از خودمان مطمئن شدیم برای شما هم تزئینی بودن هر گونه وصله را ثابت کنیم تا شما هم فقط خجالت همان دختر بودنتان را بکشید و با دل راحت تا ابد به کروموزوم X بابایتان بد و بیراه بگویید . ما هم وصله ها را برایتان گلچین کردیم شما هم حالش رو ببرید . جراحی زیبایی بینی ـ شوهر : خودتان جمله اش را بسازید ، اگر چه هر آدم عاقلی میداند که این دو کلمه هیچ ربطی به هم ندارند . با این که سالهاست - دقیقا به قدمت عمل بینی - چیزهایی مثل حقوق اجتماعی برابر با مردان ، احترام ، فرصتهای برابر شغلی و تحصیلی و خیلی چیزهای دیگر مثل نقل و نبات بر سر و روی خانمها میبارد ، ما هم مثل شما فقط شنیده ایم ، اما اثری هم از آثارش ندیده ایم . گفتند سرمه بکشید سوی چشمتان زیاد شود ، سرمه کشیدیم گفتند تبرج شد ، پاکش کنید ، به چایش بو بکشید ، بویش می آید . ما هم گفتیم شاید مثل شام دیشب ما باشد که چشممان به جمالش روشن نشد ولی بوی سوختگی اش هنوز می آید . بعد هی بو کشیدیم خیلی بوها آمد گفتیم شاید از دماغ گت و گنده ی ما باشد به خاطر همین هر خانمی که خیلی مشتاق این بوهای مبارک بود رفت و بینی اش را یک هوا لاغر کرد و یک هوا هم سربالا تا مسیر تنفس و بویاییش باز شود شاید بتواند بوهای ذکر شده را استشمام کند . حالا شد یا نشدش را هم ما از کسی نپرسیدیم . در مورد شوهر هم باید بگوییم اختیار دارید با همین بینی بزرگ دو و نیم کیلویی ما هم میشود بوی جوراب و عطر عرق را از راه دور استشمام کرد . با همه ی تلاش ها زیر شلواری راه راه آبی آقایان یا از زیر پاچه ی شلوار روییشان بیرون میزند یا از جورابشان درمی آید که رنگ شادی هم دارد بد جوری دم آدم رو باز میکند و آدم در جا تفاهمش میگیرد . لوس و نازک نارنجی بودن : این یک قلم را که ما سر در نیاوردیم ، خواستیم از خانم همسایه مان بپرسیم ولی گویا ظهر که از سر کارش به محل تحصیلش می رفته ، زیر باران میماند ، عصر هم که موقع برگشتن به خانه برای خرید به بقالی و چقالی و میوه فروشی میرفته سوز سرما حالش را جا می آورد ، شب هم که از خرید بر میگشته ، چون نمیخواسته سوار تاکسی های مدل بالایی چون BMW ، ماکسیما و ... شود زیر برف کلی منتظر تاکسی نارنجی های خودمان میشود . ما که مهمانش شدیم صدایش درنمی آمد شاید هم خودش را برای ما لوس کرده بود فقط دلمان ضعف رفت برای بیف استرگانفی که برای آقایشان میپخت به هر حال ما که متوجه نشدیم چه مقدار لوس است ، اما کلی هویج نازک نارنجی دیدیم که برای آقا و آقازاده شان آب میگرفت . اگر هم منظورتان از این حرف ها نی نی حرف زدن خانمهاست باید بگویم آدم به دو دلیل خیلی یاد کودکی اش میکند . اول اینکه دلش مثل آینه پاک است ، درست مثل بچه ها . دوم اینکه عقل سلیم میگوید - حالا نه کل جامعه - ولی آدمیزاد حداقل باید بتواند هم سطح آدمهای دور و برش صحبت کند ، اینطوری هم بهتر میتواند ارتباط برقرار کند هم کلا راحت تر است . شک دارید امتحان کنید . خیلی جدی و با لحن یک خانم تحصیل کرده ی مستقل از همسرتان بخواهید برایتان یک کاپشن ۳۰ هزار تومانی بخرد ، اگر تا بهار از ذات الریه تلف نشدید خرید عیدتان پای ما . حالا با لحن یک نی نی بامزه از همسرتان بخواهید که یک پالتو پوست ۳۰۰ هزار تومانی بقرایتان بخرد . پالتو و کفش و کیف و شال و دستکش مبارکتان ، ما را هم فراموش نکنید ممنون می شویم . راه دوری هم نمی رود . حسادت : به نظر ما حسادت هم درست مثل حماقت تا اندازه ای در وجود آدمها هست ، منتها مقدارش فرق می کند و درجه بندی اش . که تفاوت خانمها و آقایان در این زمینه ، هم به مقدارش برمیگردد و هم به درجه بندی اش . به عنوان مثال یک خانم وقتی که در یک مجلس عروسی شرکت میکند ، دلش میخواهد به جای عروس باشد تا همه ی مهمانها نگاهش کنند و یک آقا وقتی در یک تشییع جنازه شرکت میکند از ته دل آرزو میکند که به جای میت باشد تا همه پشت سرش راه بروند . از آنجا که کم پیدا میشود آدم زنده ای بی دلیل کفن بپوشد و زیاد پیدا میشود خانمی که برای رفتن به عروسی سنگ تمام بگذارد ، این جور شایعات کل دنیا را برداشته . شیرین بغدادی * مجله ی ۴۰ چراغ - شماره ۳۲۷ - شنبه ۲۸ دی ۱۳۸۷ - ص ۱۴ دیشب با مامانم رفتیم کتاب فروشی همیشگی . جایی که هفته ای دو بار حداقل توش پرسه میزنم . دلم یک کتاب خیلی خوب میخواست . یک کتاب عالی . هرچی به مخیله ام فشار آوردم اسم کتابی که نوبل ادبی ۲۰۰۸ رو گرفت یادم نیومد تا این جا که ساده اس . اما کتاب فروشی تازه ای که رفتیم جایی بود که تا دیشب نرفته بودم . کتابفروش یه مرد ۵۰ ساله با موهای جوگندمی بود . گفتم کتاب خاطرات دلبرکان غمگین من رو می خوام . ( راستش تنها چیزی که از این کتاب میدونستم این بود که کتاب مال گابریل گارسیا مارکزه و در اولین روزی که به بازار اومده کلی فروش داشته . خب منم گفتم نویسنده اش که مارکز کسی که شاهکارایی مثل صد سال تنهایی و... رو نوشته پس حتما ارزش خوندن داره ! من کتاب ارابه ی خدایان رو خواستم برام آورد و گفتم : این کتاب در مورد افرادای که هزاران سال پیش از ما زندگی میکردن وخیلی پیشرفته تر از ما ؟ جواب + بود یک تصمیم مهم گرفتم بعد از این فقط از این آقای کتابفروش دوست داشتنی خرید میکنم چون حتما هر دفعه کلی حرفای قشنگ میزنه . و حالا در مورد کتاب ارابه ی خدایان : اونایی که خوندن که می دونن چه شاهکاریه و اونایی هم که نخودن نصف عمرشون بر فناست . این کتاب تخیلی نیست یا داستانی . این یک کتاب کاملا علمیه که به زبان ساده و با دلایل و شواهد و مدارک بسیار فرضیه ای ارایه میده مبنا بر این که هزاران سال پیش اجداد ما که مسلما غارنشینان نیمه وحشی بودن ، با سیارات دیگه ارتباط داشتن .(البته این فقط یه فرضیه س) یعنی موجودات زنده ای از کرات دیگه که شرایط حیات رو داشته به زمین برای اکتشافاتی میان و علوم زیادی به این غارنشینان ( اجداد محترم ما ) میاموزند . شاید الان فکر کنین این کتاب تخیلیه اما باور کنید که این طور نیست . من از دیشب ۵۰ صفحه از کتاب رو خوندم و برام کلی تناقض ایجاد شد .نویسنده ی این کتاب آثار دیگه ای مثل طلای خدایان و ۲ کتاب دیگه هم داره که هر سه در همین زمینه هستند . کتاب فروش دوست داشتنی به من توصیه کرد اول ارابه ی خدایان رو بخونم و بعد سه کتاب دیگر رو . چون به هم مرتبطن . اگه اطلاعات بیشتر خواستین بگین تا براتون بذارم. به خوندنش می ارزه . ارابه ی خدایان / اریک فون دانیکن / سیامک بودا / انتشارات بدرقه جاویدان پ.ن: دیشب از اونجایی که مجبور بودم یک ساعت ونیم توی بارون خودم معطل کنم ، کلی بهم خوش گذشت . تو بارون قدم زدم ( آرزویی که تا دیشب محقق نشده بود ) با خودم شعر خوندم و خلاصه کلی خوش گذشت . ولی از اونجایی که داشتم یخ میزدم و نزدیک کتاب فروشی دوست داشتنی بودم رفتم اونجا . کتاب فروش منو یادش بود . اصلا نمیخواستم کتاب بخرم چون این کتاب تموم نشده بود و عوضش کلی با کتاب فروش حرف زدم . راجع به همین کتاب . برام راجع به سهروردی گفت بعد هم گفت تو خیلی خوب فکر میکنی از دیروز بغضی غریب گلویم را سخت می فشارد،واشکانی که باتمام تلاشم هربارمانع فروافتادنشان می شوم،با هرتصویروشعروکلام اوج می گیرند. به یاد دختری ازغزه افتادم که اوایل محاصره ی نوارغزه ،نوشته ای دروبلاگش گذاشته بودومی گفت که احتمالا این آخرین اخباری است که می تواند ازغزه دروبلاگش داشته باشد ،چون قطع برق مانع نوشتن او می شود.وبه این می اندیشم که آیا آن دخترامروز زنده است؟ چندنفرازاعضای خانواده اش را ازدست داده ...؟ آیا امروز تصویری که ازآینده اش درذهن داشته به همان زیبایی قبل است؟ یا اینکه اصلا هیچ وقت تصویر زیبایی ازآینده در ذهنش نقش بسته است؟ حتما این روزها دیگربرایش وقت وامیدوتوانی نمانده تا تصویری درذهنش مجسم کندیااصلا وقت فکرکردن به این چیزها رادیگرندارد........ دیشب تصویری دیدم که یادآوریش مرا بشدت عذاب می دهد؛ مادری باکفن سفید و فرزند شیرخوارش نیز درکفنی سفید که تنها صورت پاک ومعصومش رامیشد دید؛کنارهم به خواب ابدی فرورفته بودند؛ومن نمی دانم گناه آن کودک شیرخوار چه بودکه حق زندگی راازاو گرفتند؟؟شایدبایدخداراشکرکرد که آن کودک زودرفت....حداقل این دنیای کثیف گریبان اورانگرفت،حداقل نماندکه بزرگ شود وببیند که مرگ چگونه خواهران وهموطنانش را به کام خود فرومی برد....ظلم وبدی وفسادراندید وچه آرام رفت...... تصویرمادری با دوکودک ۷-۸ ساله اش که بادوکیف درحال دویدن بودند ومادرفریاد می زد.ازچه می گریختند؟ به چه پناه می بردند؟؟درشهری که گوشه گوشه اش خون است ودیگربه جای صدای پرندگان خوش آواز این بار پرندگانی می خوانند که باهرصدا جانی می گیرند وخانه ای آوار می کنند ودلی می شکنند؛ آیا پناهگاهی یافت می شود؟؟؟! چرا جنگ ؟ چرا ظلم؟ چرا......؟؟ شاید آنجا کودکان کوچک اولین واژه هایی که برزبان می آورند جنگ ،دشمن،ترس،مرگ وکمک باشد.کودکانی که تمامی کودکی وشوروشوق بچگی شان درجنگ وصدای گلوله گم می شودوحتما خیلی وقت است که کسی درآن جا خاطره ای نداردکه درآن رنگ وبوی گلوله نباشد.نوجوانانی که تنها سرگرمی شان پرتاب سنگ است به طرف کسانی که خانواده شان را گرفته اند یا کشته اند.جوانانی که تنها دردشان این نیست که چرا به جای ماشین ۱۰۰ میلیونی پدرشان به آنها ماشین ۵۰ میلیونی کادوداده است.بزرگترین دل مشغولیشان کنکوریا سفرشمال نیست وباورکنید خبرهایی شنیده اند که عذابش هزاران برابر بیشتر از خبر سهمیه بندی دانشگاه های ایران است . فکر می کنم در سرزمین جنگ ، آنها می توانند به چه بخندند یا اصلا چند وقت است که نخندیده اند ؟ شاید حتی فراموش کرده اند خندیدن را ... وما اینجا درسرزمینی که مردمش خوشبخت ترین وشادترین مردم هستند(!!!) چه می توانیم بکنیم جز ریختن قطره ای اشک ودعایی برسرسجاده وافسوسی بی فایده..... آیا نمی بیننند که کودکان ومردم بی گناه غزه چه می کشند؟ آیاامروز بر روی این کره ی خاکی انسانی مانده است...؟وچه می توانیم برلبهایمان جاری کنیم جز العجل العجل العجل یامولای یا صاحب الزمان...... " کسانی که فرشتگان جان آنان راگرفتند،درحالیکه ستمکار به خویش اند؛ گفتند درچه حالی بودید؟ گفتند مادر سرزمین خودتحت فشار بودیم ،گفتند آیازمین خداپهناور نبودکه مهاجرت کنید درآن ؟پس جایگاه آنها جهنم است وچه بد بازگشتی است.." سوره ی نساء آیه ی ۹۷ روزی بود روزگاری . مردی هم بود از آن بدبختها و فلک زده های روزگار. به هر دری زده بود فایده ای نکرده بود . روزی با خودش گفت: این جوری که نمی شود دست روی دست بگذارم و بنشینم . باید بروم فلک را پیدا کنم و از او بپرسم سرنوشت من چیست؟برای خودم چاره ای بیندیشم. پا شد وراه افتاد . رفت و رفت تا رسید به یک گرگ . گرگ جلوش را گرفت وگفت: آدمیزاد کجا می روی؟ مرد گفت: می روم فلک را پیدا کنم . گرگ گفت: تو را خدا ٬ اگر پیداش کردی به او بگو« گرگ سلام رساند و گفت همیشه سرم درد میکند. دوایش چیست ؟» مرد گفت : باشد . وراه افتاد . باز رفت و رفت تا رسید به شهری که پادشاه آنجا در جنگ شکست خورده بود و داشت فرار میکر. پادشاه تا چشمش افتاد به مرد گفت: آهای مرد ٬ کجا میروی ؟ مرد گفت: قربان میروم فلک را پیدا کنم و سرنوشتم را عوض کنم . پادشاه گفت: حالا که تو این راه را می روی از قول منم بهش بگو برای چه من در تمام جنگها شکست می خورم ٬ تا حال یک دفعه هم دشمنم را شکست نداده ام ؟ مرد راه افتاد و رفت . کمی که رفت رسید به کنار دریا . دید که نه کشتی ای هست و نه راهی . حیران و سرگردان مانده بود که چه کار بکتد و چه کار نکند که ناگهان ماهی گنده ای سرش را از آب درآورد . گفت : کجا می روی ٬ آدمیزاد ؟ مرد گفت ٬ کارم زار شده میروم فلک را پیدا کنم . اما مثل اینکه دیگر نمی توانم جلوتر بروم . قایق ندارم . ماهی گنده گفت : من تو را می برم به آن طرف به شرط آنکه وقتی فلک را پیدا کردی از او بپرسی چرا همیشه دماغ من می خارد ؟ مرد قبول کرد . ماهی گنده او را کول کرد و برد به آن طرف دریا . مرد به راه افتاد. آخر سر رسید به جایی٬ دید مردی پاچه های شلوارش را بالا داده و بیلی روی کولش گذاشته و دارد باغش را آب میدهد . توی باغ هزارها کرت بود ٬ بزرگ و کوچک . خاک خیلی از کرت ها از بی آبی ترک برداشته بود اما چند تایی هم بود که آب توی آنها لب پر میزد و باغبان باز آب را توی آنه ول می کرد . باغبان تا چشمش به مرد افتاد پرسید : به کجا می روی ؟ مرد گفت : می روم فلک را پیدا کنم . باغبان گقت : چه می خواهی به او بگویی ؟ مرد گفت : اگر پیدایش کردم می دانم به او چه بگویم . هزار تا فحش می دهم . باغبان گفت : حرفت را بزن . فلک منم . مرد گفت : اول بگو ببینم این کرتها چیست ؟ باغبان گفت : اینها مال آدمهای روی زمین است . مرد پرسید : مال من کو ؟ باغبان کرت کوچک و تشنه ای نشان داد که از شدت عطش ترک برداشته بود . مرد با خشم زیاد بیل را از دوش فلک قاپید و سر آب را برگرداند به کرت خودش . حسابی که سیراب شد گفت : خوب اینش درست شد . حالا بگو ببینم چرا دماغ آن ماهی گنده همیشه می خارد ؟ فلک گفت : توی دماغ او یک تکه لعل گیر کرده و مانده . اگر با مشت روی سرش بزنید لعل می افتد و حال ماهی جا می آید . مرد گفت : پادشاه فلان شهر چرا همیشه شکست می خوره و تا حال اصلا دشمن را شکست نداده ؟ فلک جواب داد : آن پادشاه زن است خود را به شکل مردها درآورده . اگر نمی خواهد کست بخورد باید شوهر کتد . مرد گفت : خیلی خب . آن گرگی که همیشه سرش درد میکند دوایش چیست ؟ فلک جواب داد : اگر مغز سر آدم احمقی را بخورد سرش دیگر درد نمی گیرد . مرد شاد وخندان از فلک جدا شد و برگشت کنار دریا ماهی گنده منتظرش بود تا مرد را دید پرسید : پیدایش کردی؟ مرد گفت : آره . اول من را ببر آن طرف دریا بعد من بگویم . ماهی گنده مرد را برد آن طرف دریا . مرد گفت : توی دماغت یک لعل گیر کرده و مانده باید یکی با مشت توی سرت بزند تا لعل بیفتد و خلاص بشوی . ماهی گنده گفت : بیا تو خودت بزن لعل را هم بردار . مرد گفت : من دیگر به این چیزها احتیاج ندارم . کرت خودم را پر آب کرده ام . هر چه ماهی گنده ی بیچاره التماس کرد به خرج مرد نرفت . پادشاه چشم به راهش بود . مرد که به او رسید و قضیه را تعریف کرد به او گفت : حالا که تو راز مرا دانستی بیا وبدون اینکه کسی بفهمد مرا بگیر و بنشین به جای من پادشاهی کن . مرد قبول نکرد و گفت : نه من پادشاهی را می خواهم چه کار؟ کرت خودم را پر آب کرده ام . هر قدر دختر خواهش و التماس کرد مرد قبول نکرد . آمد و آمد تا رسید پیش گرگ . گرگ گفت : آدمیزاد انگار سرحالی . پیدایش کردی ؟ مرد گفت : آره . دوای درد تو مغز سر یک آدم احمق است . گرگ گفت : خوب سر راه چه اتفاقی برایت افتاد ؟ مرد از سیر تا پیاز سرگذشتش را برای مرد تعریف کرد که چه طور لعل ماهی گنده و پادشاهی را قبول نکرده است . چون کرت خودش ا پر آب کرده و دیگر احتیاجی به آن چیزها ندارد . گرگ ناگهان پرید وگردن مرد را به دندان گرفت و مغز سرش را در آورد وگفت : از تو احمق تر کجا می توانم گیر بیاورم. صمد بهرنگی ------------------------- این قصه روایت خیلی از ماست که مدام فرصتها را از دست می دهیم و از فلک می نالیم .

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
) کتاب فروش گفت : به به دختر گلمون هم که اومد این کادوی ولنتاین ؟ آخه هنوز تموم نشده گفتم : نه چه حرفیه گفت : چرا ( حالا از اون اصرار از من انکار
) خلاصه ... من فقط ۵۰۰۰ تومن داشتم و گفتم آقای ..... قلندر و قلعه چنده ؟ گفت سه و خورده ای گفتم خوب پس بدین گفت تموم کردن ولی تا ۴شنبه مییارم . گفتم خب یه کتاب خوب بدین ولی خیلی گرون نباشه پول ندارم کتاب رابعه رو آورد که تنها زن شاعر قرن ۳ بوده و ازش یک شعر اول کتاب بود که خیلی قشنگ بود گفتم چنده ؟ نگاه کرد و گفت ( با یه لهجه ی بامزه ) گفت اه ۸۰۰۰ تمن ( ت کسره دارره !) منم اداش در آوردم و گفتم ۸۰۰۰ تمن گرونه من الان اونقد ندارم . بعد یه کتاب دیگه بهم داد خیلی باحاله اسمش کیمیا خاتونه . کیمیا دختر خونده ی مولانا بود که شمس عاشقش میشه ولی کیمیا پسر مولانا رو دوست داشته و... .( من اشتباه فهمیده بودم جریانو یکی از دوستان گفت این طوری بوده ) گفت این کتاب توی تو یه تحول ایجاد میکنه . در مورد عشق . گفت من تو چشات میبینم که عاشقی ولی بهش اهمیت نمیدی .( امشب آقای جوان به عشق و عاشقی گیر داده بود ! ) منم خندم گرفته بود . ![]()
![]()
![]()
می خواستم همین روزا یه آپ خوب داشته باشم اما امان از امتحانات . ( منم درسخون
)
یاد خاطرات دلبرکان غمگین من مارکز افتادم که گفت نداریم .
گفتم ارابه ی خدایان گفت اونم نداریم . به این نتیجه رسیدیم از اونجایی که چهارراه دکترا منبع کتابفروشی های باحاله خلاف سنت قبل بی خیال کتاب فروشی امام بشیم و بریم یه جای دیگه .
) آقای کتابفروش گفت : این کتاب از ازشاد مجوز گرفت تو بازار هم اومد اما وزارت ارشاد مجوز رو لغو کرد و کسی هم که مجوز داده اخراج کرد
و همه ی نسخه ها رو از بازار جمع کرد . من خودم نسخه ی اصلی رو خوندم . کتاب خیلی چرته در اصل هم اسمش خاطرات روسپیگران من بوده که برای مجوز گرفتنش اسمش رو تغییر دادن . کل داستان در مورد مرد ۹۰ساله ای که به زیر پاش میگه براش یه دختر ۱۲ ساله ی دست نخورده دست و پا کنه . و مشخصه کسی مثل مارکز که کتابهایی مثل صد سال تنهایی رو نوشته تنها هدفش از نوشتن این کتاب خراب کردن ذهن مابوده .گفت اگه بخوای برات میارم ( خودم به این نتیجه رسیدم که واقعا کتا آشغالیه)
چیزهای خیلی جالبی به من گفت که الان حوصله ی نوشتن ندارم شاید یه روزی نوشتم و من خیلی خوشحال شدم . ![]()
. دفعه ی دیگه بهت کتاب قلعه ی قلندر میدم ( فکر کنم همین بود ) . گفت دانشجویی یا دیپلمه ای ؟ گفتم هیچ کدوم دوم دبیرستانم بعد کتاب فروش دوست داشتنی اینطوری شد
. بعدم که خداحافظی کردم گفت بازم بیا پیشم ( تو دلم گفتم طفلک کتاب فروش نمیدونه هفته ای یکی دو بار سرش آوار میشم ) و با مقادیر زیاد سرور و شادمانی اومدم خونه .![]()









| Design By : Night Skin |


