...بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد
روزی بود روزگاری . مردی هم بود از آن بدبختها و فلک زده های روزگار. به هر دری زده بود فایده ای نکرده بود . روزی با خودش گفت: این جوری که نمی شود دست روی دست بگذارم و بنشینم . باید بروم فلک را پیدا کنم و از او بپرسم سرنوشت من چیست؟برای خودم چاره ای بیندیشم. پا شد وراه افتاد . رفت و رفت تا رسید به یک گرگ . گرگ جلوش را گرفت وگفت: آدمیزاد کجا می روی؟ مرد گفت: می روم فلک را پیدا کنم . گرگ گفت: تو را خدا ٬ اگر پیداش کردی به او بگو« گرگ سلام رساند و گفت همیشه سرم درد میکند. دوایش چیست ؟» مرد گفت : باشد . وراه افتاد . باز رفت و رفت تا رسید به شهری که پادشاه آنجا در جنگ شکست خورده بود و داشت فرار میکر. پادشاه تا چشمش افتاد به مرد گفت: آهای مرد ٬ کجا میروی ؟ مرد گفت: قربان میروم فلک را پیدا کنم و سرنوشتم را عوض کنم . پادشاه گفت: حالا که تو این راه را می روی از قول منم بهش بگو برای چه من در تمام جنگها شکست می خورم ٬ تا حال یک دفعه هم دشمنم را شکست نداده ام ؟ مرد راه افتاد و رفت . کمی که رفت رسید به کنار دریا . دید که نه کشتی ای هست و نه راهی . حیران و سرگردان مانده بود که چه کار بکتد و چه کار نکند که ناگهان ماهی گنده ای سرش را از آب درآورد . گفت : کجا می روی ٬ آدمیزاد ؟ مرد گفت ٬ کارم زار شده میروم فلک را پیدا کنم . اما مثل اینکه دیگر نمی توانم جلوتر بروم . قایق ندارم . ماهی گنده گفت : من تو را می برم به آن طرف به شرط آنکه وقتی فلک را پیدا کردی از او بپرسی چرا همیشه دماغ من می خارد ؟ مرد قبول کرد . ماهی گنده او را کول کرد و برد به آن طرف دریا . مرد به راه افتاد. آخر سر رسید به جایی٬ دید مردی پاچه های شلوارش را بالا داده و بیلی روی کولش گذاشته و دارد باغش را آب میدهد . توی باغ هزارها کرت بود ٬ بزرگ و کوچک . خاک خیلی از کرت ها از بی آبی ترک برداشته بود اما چند تایی هم بود که آب توی آنها لب پر میزد و باغبان باز آب را توی آنه ول می کرد . باغبان تا چشمش به مرد افتاد پرسید : به کجا می روی ؟ مرد گفت : می روم فلک را پیدا کنم . باغبان گقت : چه می خواهی به او بگویی ؟ مرد گفت : اگر پیدایش کردم می دانم به او چه بگویم . هزار تا فحش می دهم . باغبان گفت : حرفت را بزن . فلک منم . مرد گفت : اول بگو ببینم این کرتها چیست ؟ باغبان گفت : اینها مال آدمهای روی زمین است . مرد پرسید : مال من کو ؟ باغبان کرت کوچک و تشنه ای نشان داد که از شدت عطش ترک برداشته بود . مرد با خشم زیاد بیل را از دوش فلک قاپید و سر آب را برگرداند به کرت خودش . حسابی که سیراب شد گفت : خوب اینش درست شد . حالا بگو ببینم چرا دماغ آن ماهی گنده همیشه می خارد ؟ فلک گفت : توی دماغ او یک تکه لعل گیر کرده و مانده . اگر با مشت روی سرش بزنید لعل می افتد و حال ماهی جا می آید . مرد گفت : پادشاه فلان شهر چرا همیشه شکست می خوره و تا حال اصلا دشمن را شکست نداده ؟ فلک جواب داد : آن پادشاه زن است خود را به شکل مردها درآورده . اگر نمی خواهد کست بخورد باید شوهر کتد . مرد گفت : خیلی خب . آن گرگی که همیشه سرش درد میکند دوایش چیست ؟ فلک جواب داد : اگر مغز سر آدم احمقی را بخورد سرش دیگر درد نمی گیرد . مرد شاد وخندان از فلک جدا شد و برگشت کنار دریا ماهی گنده منتظرش بود تا مرد را دید پرسید : پیدایش کردی؟ مرد گفت : آره . اول من را ببر آن طرف دریا بعد من بگویم . ماهی گنده مرد را برد آن طرف دریا . مرد گفت : توی دماغت یک لعل گیر کرده و مانده باید یکی با مشت توی سرت بزند تا لعل بیفتد و خلاص بشوی . ماهی گنده گفت : بیا تو خودت بزن لعل را هم بردار . مرد گفت : من دیگر به این چیزها احتیاج ندارم . کرت خودم را پر آب کرده ام . هر چه ماهی گنده ی بیچاره التماس کرد به خرج مرد نرفت . پادشاه چشم به راهش بود . مرد که به او رسید و قضیه را تعریف کرد به او گفت : حالا که تو راز مرا دانستی بیا وبدون اینکه کسی بفهمد مرا بگیر و بنشین به جای من پادشاهی کن . مرد قبول نکرد و گفت : نه من پادشاهی را می خواهم چه کار؟ کرت خودم را پر آب کرده ام . هر قدر دختر خواهش و التماس کرد مرد قبول نکرد . آمد و آمد تا رسید پیش گرگ . گرگ گفت : آدمیزاد انگار سرحالی . پیدایش کردی ؟ مرد گفت : آره . دوای درد تو مغز سر یک آدم احمق است . گرگ گفت : خوب سر راه چه اتفاقی برایت افتاد ؟ مرد از سیر تا پیاز سرگذشتش را برای مرد تعریف کرد که چه طور لعل ماهی گنده و پادشاهی را قبول نکرده است . چون کرت خودش ا پر آب کرده و دیگر احتیاجی به آن چیزها ندارد . گرگ ناگهان پرید وگردن مرد را به دندان گرفت و مغز سرش را در آورد وگفت : از تو احمق تر کجا می توانم گیر بیاورم. صمد بهرنگی ------------------------- این قصه روایت خیلی از ماست که مدام فرصتها را از دست می دهیم و از فلک می نالیم .
| Design By : Night Skin |


