...بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد
دیشب با مامانم رفتیم کتاب فروشی همیشگی . جایی که هفته ای دو بار حداقل توش پرسه میزنم . دلم یک کتاب خیلی خوب میخواست . یک کتاب عالی . هرچی به مخیله ام فشار آوردم اسم کتابی که نوبل ادبی ۲۰۰۸ رو گرفت یادم نیومد تا این جا که ساده اس . اما کتاب فروشی تازه ای که رفتیم جایی بود که تا دیشب نرفته بودم . کتابفروش یه مرد ۵۰ ساله با موهای جوگندمی بود . گفتم کتاب خاطرات دلبرکان غمگین من رو می خوام . ( راستش تنها چیزی که از این کتاب میدونستم این بود که کتاب مال گابریل گارسیا مارکزه و در اولین روزی که به بازار اومده کلی فروش داشته . خب منم گفتم نویسنده اش که مارکز کسی که شاهکارایی مثل صد سال تنهایی و... رو نوشته پس حتما ارزش خوندن داره ! من کتاب ارابه ی خدایان رو خواستم برام آورد و گفتم : این کتاب در مورد افرادای که هزاران سال پیش از ما زندگی میکردن وخیلی پیشرفته تر از ما ؟ جواب + بود یک تصمیم مهم گرفتم بعد از این فقط از این آقای کتابفروش دوست داشتنی خرید میکنم چون حتما هر دفعه کلی حرفای قشنگ میزنه . و حالا در مورد کتاب ارابه ی خدایان : اونایی که خوندن که می دونن چه شاهکاریه و اونایی هم که نخودن نصف عمرشون بر فناست . این کتاب تخیلی نیست یا داستانی . این یک کتاب کاملا علمیه که به زبان ساده و با دلایل و شواهد و مدارک بسیار فرضیه ای ارایه میده مبنا بر این که هزاران سال پیش اجداد ما که مسلما غارنشینان نیمه وحشی بودن ، با سیارات دیگه ارتباط داشتن .(البته این فقط یه فرضیه س) یعنی موجودات زنده ای از کرات دیگه که شرایط حیات رو داشته به زمین برای اکتشافاتی میان و علوم زیادی به این غارنشینان ( اجداد محترم ما ) میاموزند . شاید الان فکر کنین این کتاب تخیلیه اما باور کنید که این طور نیست . من از دیشب ۵۰ صفحه از کتاب رو خوندم و برام کلی تناقض ایجاد شد .نویسنده ی این کتاب آثار دیگه ای مثل طلای خدایان و ۲ کتاب دیگه هم داره که هر سه در همین زمینه هستند . کتاب فروش دوست داشتنی به من توصیه کرد اول ارابه ی خدایان رو بخونم و بعد سه کتاب دیگر رو . چون به هم مرتبطن . اگه اطلاعات بیشتر خواستین بگین تا براتون بذارم. به خوندنش می ارزه . ارابه ی خدایان / اریک فون دانیکن / سیامک بودا / انتشارات بدرقه جاویدان پ.ن: دیشب از اونجایی که مجبور بودم یک ساعت ونیم توی بارون خودم معطل کنم ، کلی بهم خوش گذشت . تو بارون قدم زدم ( آرزویی که تا دیشب محقق نشده بود ) با خودم شعر خوندم و خلاصه کلی خوش گذشت . ولی از اونجایی که داشتم یخ میزدم و نزدیک کتاب فروشی دوست داشتنی بودم رفتم اونجا . کتاب فروش منو یادش بود . اصلا نمیخواستم کتاب بخرم چون این کتاب تموم نشده بود و عوضش کلی با کتاب فروش حرف زدم . راجع به همین کتاب . برام راجع به سهروردی گفت بعد هم گفت تو خیلی خوب فکر میکنی
می خواستم همین روزا یه آپ خوب داشته باشم اما امان از امتحانات . ( منم درسخون
)
یاد خاطرات دلبرکان غمگین من مارکز افتادم که گفت نداریم .
گفتم ارابه ی خدایان گفت اونم نداریم . به این نتیجه رسیدیم از اونجایی که چهارراه دکترا منبع کتابفروشی های باحاله خلاف سنت قبل بی خیال کتاب فروشی امام بشیم و بریم یه جای دیگه .
) آقای کتابفروش گفت : این کتاب از ازشاد مجوز گرفت تو بازار هم اومد اما وزارت ارشاد مجوز رو لغو کرد و کسی هم که مجوز داده اخراج کرد
و همه ی نسخه ها رو از بازار جمع کرد . من خودم نسخه ی اصلی رو خوندم . کتاب خیلی چرته در اصل هم اسمش خاطرات روسپیگران من بوده که برای مجوز گرفتنش اسمش رو تغییر دادن . کل داستان در مورد مرد ۹۰ساله ای که به زیر پاش میگه براش یه دختر ۱۲ ساله ی دست نخورده دست و پا کنه . و مشخصه کسی مثل مارکز که کتابهایی مثل صد سال تنهایی رو نوشته تنها هدفش از نوشتن این کتاب خراب کردن ذهن مابوده .گفت اگه بخوای برات میارم ( خودم به این نتیجه رسیدم که واقعا کتا آشغالیه)
چیزهای خیلی جالبی به من گفت که الان حوصله ی نوشتن ندارم شاید یه روزی نوشتم و من خیلی خوشحال شدم . ![]()
. دفعه ی دیگه بهت کتاب قلعه ی قلندر میدم ( فکر کنم همین بود ) . گفت دانشجویی یا دیپلمه ای ؟ گفتم هیچ کدوم دوم دبیرستانم بعد کتاب فروش دوست داشتنی اینطوری شد
. بعدم که خداحافظی کردم گفت بازم بیا پیشم ( تو دلم گفتم طفلک کتاب فروش نمیدونه هفته ای یکی دو بار سرش آوار میشم ) و با مقادیر زیاد سرور و شادمانی اومدم خونه .![]()
| Design By : Night Skin |


