...بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد
به تماشا سوگند وبه آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن واژه ای در قفس است . حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود . من به آنان گفتم : آفتابی لب درگاه شماست که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد. و به آنان گفتم : سنگ آرایش کوهستان نیست همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ . در کف دست زمین گوهرناپیدایی ست که رسولان همه از تابش آن خیره شدند . پی گوهر باشید . لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید . و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم و به نزدیکی روز و به افزایش رنگ . به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت . و به آنان گفتم : هر که در حافظه ی چوب ببیند باغی صورتش در وزش بیشه ی شور ابدی خواهد ماند . هر که با مرغ هوا دوست شود خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود . آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند می گشاید گره ی پنجره ها را با آه . زیر بیدی بودیم . برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم ، گفتم : چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این میخواهید ؟ می شنیدم که بهم میگفتند : سحر میداند ، سحر ! سر هر کوه رسولی دیدند ابر انکار به دوش آوردند . باد را نازل کردیم تا کلاه از سرشان بردارد . خانه هاشان پر داوودی بود چشمشان را بستیم . دستشان را نرساندیم به سرشاخه ی هوش . جیبشان را پر عادت کردیم . خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم . سهراب سپهری -------------------------------------------------------------------------------------------------------------- پ ن : از دوستان گرامی پوزش میطلبیم به خاطر مارمولک بازی های اخیر پ ن ۲ : برای اطلاعات بیشتر در مورد ما و مدرسه ی مدرنمون و دبیران عزیزتر از جانمان و ماجراهای تقلب بچز سمپاد ( به قول مارشال تف به ریا ) به وبلاگ های زیر مراجعه شود : ۱- وبلاگ شهره جون که توی پیوندهای وبم هست ۲- وبلاگ نیلوفر جون که اونم هست ۳- وبلاگ مارال جون که خب اونم هست دیگه البته به نام marshal بله ! البته ۲ مورد آخر تا دو سه روز دیگه وبشون با این متن جالب آپ میشه ( به به چه تبلیغی ) پ ن ۳ : ۲شنبه رفتم پیش کتاب فروش دوست داشتنی که کتاب قلندر و قلعه رو ازش بگیرم . یه بالشتک قلب توی یه ساک کادویی خوشگل دستم بود ( اصلا هم کادوی ولنتاین نبود گفتم یه کتاب قشنگ و جامع هم راجع به زرتشت میخوام بهم پیامبر ایرانی رو داد کتاب قطوری بود و گفت خیلی خوبه ولی برای تو زوده . منم واسه همین نگرفتم اگر نه که من پولشو داشتم پ ن ۳ : خانومایی که منو میشناسن من عاشقم ؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
) کتاب فروش گفت : به به دختر گلمون هم که اومد این کادوی ولنتاین ؟ آخه هنوز تموم نشده گفتم : نه چه حرفیه گفت : چرا ( حالا از اون اصرار از من انکار
) خلاصه ... من فقط ۵۰۰۰ تومن داشتم و گفتم آقای ..... قلندر و قلعه چنده ؟ گفت سه و خورده ای گفتم خوب پس بدین گفت تموم کردن ولی تا ۴شنبه مییارم . گفتم خب یه کتاب خوب بدین ولی خیلی گرون نباشه پول ندارم کتاب رابعه رو آورد که تنها زن شاعر قرن ۳ بوده و ازش یک شعر اول کتاب بود که خیلی قشنگ بود گفتم چنده ؟ نگاه کرد و گفت ( با یه لهجه ی بامزه ) گفت اه ۸۰۰۰ تمن ( ت کسره دارره !) منم اداش در آوردم و گفتم ۸۰۰۰ تمن گرونه من الان اونقد ندارم . بعد یه کتاب دیگه بهم داد خیلی باحاله اسمش کیمیا خاتونه . کیمیا دختر خونده ی مولانا بود که شمس عاشقش میشه ولی کیمیا پسر مولانا رو دوست داشته و... .( من اشتباه فهمیده بودم جریانو یکی از دوستان گفت این طوری بوده ) گفت این کتاب توی تو یه تحول ایجاد میکنه . در مورد عشق . گفت من تو چشات میبینم که عاشقی ولی بهش اهمیت نمیدی .( امشب آقای جوان به عشق و عاشقی گیر داده بود ! ) منم خندم گرفته بود . ![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |

