تبليغاتX
...بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد -




















Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


...بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد

سوره ی تماشا

به تماشا سوگند

وبه آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است .

حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود .

من به آنان گفتم :

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.

و به آنان گفتم :

سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ .

در کف دست زمین گوهرناپیدایی ست

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند .

پی گوهر باشید .

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید .

و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم

و به نزدیکی روز و به افزایش رنگ .

به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت .

و به آنان گفتم :

هر که در حافظه ی چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه ی شور ابدی خواهد ماند .

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود .

آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند

می گشاید گره ی پنجره ها را با آه .

زیر بیدی بودیم .

برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم ، گفتم :

چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این میخواهید ؟

می شنیدم که بهم میگفتند :

سحر میداند ، سحر !

سر هر کوه رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند .

باد را نازل کردیم

تا کلاه از سرشان بردارد .

خانه هاشان پر داوودی بود

چشمشان را بستیم .

دستشان را نرساندیم به سرشاخه ی هوش .

جیبشان را پر عادت کردیم .

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم .

                                                                                               سهراب سپهری

 --------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن : از دوستان گرامی پوزش میطلبیم به خاطر مارمولک بازی های اخیر

پ ن ۲ : برای اطلاعات بیشتر در مورد ما و مدرسه ی مدرنمون و دبیران عزیزتر از جانمان و ماجراهای تقلب بچز سمپاد ( به قول مارشال تف به ریا ) به وبلاگ های زیر مراجعه شود :

۱- وبلاگ شهره جون که توی پیوندهای وبم هست

۲- وبلاگ نیلوفر جون که اونم هست

۳- وبلاگ مارال جون که خب اونم هست دیگه البته به نام marshal

بله ! البته ۲ مورد آخر تا دو سه روز دیگه وبشون با این متن جالب آپ میشه ( به به چه تبلیغی )

پ ن ۳ : ۲شنبه رفتم پیش کتاب فروش دوست داشتنی که کتاب قلندر و قلعه رو ازش بگیرم . یه بالشتک قلب توی یه ساک کادویی خوشگل دستم بود ( اصلا هم کادوی ولنتاین نبود ) کتاب فروش گفت : به به دختر گلمون هم که اومد این کادوی ولنتاین ؟ آخه هنوز تموم نشده گفتم : نه چه حرفیه گفت : چرا ( حالا از اون اصرار از من انکار  ) خلاصه ... من فقط ۵۰۰۰ تومن داشتم و گفتم آقای ..... قلندر و قلعه چنده ؟ گفت سه و خورده ای گفتم خوب پس بدین گفت تموم کردن ولی تا ۴شنبه مییارم . گفتم خب یه کتاب خوب بدین ولی خیلی گرون نباشه پول ندارم کتاب رابعه رو آورد که تنها زن شاعر قرن ۳ بوده و ازش یک شعر اول کتاب بود که خیلی قشنگ بود گفتم چنده ؟ نگاه کرد و گفت ( با یه لهجه ی بامزه ) گفت اه ۸۰۰۰ تمن ( ت کسره دارره !) منم اداش در آوردم و گفتم ۸۰۰۰ تمن گرونه من الان اونقد ندارم . بعد یه کتاب دیگه بهم داد خیلی باحاله اسمش کیمیا خاتونه . کیمیا دختر خونده ی مولانا بود که شمس عاشقش میشه ولی کیمیا پسر مولانا رو دوست داشته و... .( من اشتباه فهمیده بودم جریانو یکی از دوستان گفت این طوری بوده ) گفت این کتاب توی تو یه تحول ایجاد میکنه . در مورد عشق . گفت من تو چشات میبینم که عاشقی ولی بهش اهمیت نمیدی .( امشب آقای جوان به عشق و عاشقی گیر داده بود ! ) منم خندم گرفته بود .

گفتم یه کتاب قشنگ و جامع هم راجع به زرتشت میخوام بهم پیامبر ایرانی رو داد کتاب قطوری بود و گفت خیلی خوبه ولی برای تو زوده . منم واسه همین نگرفتم اگر نه که من پولشو داشتم

پ ن ۳ : خانومایی که منو میشناسن من عاشقم ؟

نوشته شده در یکشنبه 1387/12/04ساعت 20:14 توسط آیه| |


Design By : Night Skin